تخم- Andy Weir

http://soulspottv.com/blog/the-egg-story-will-blow-your-mind/
535892_945518982142997_6977682872068010775_n
یک تصادف ماشین بود، هیچ چیز خاصی نبود ولی با وجود این مرگبار. تو، زن و دو فرزند بجا گذاشتی. مرگی بی رنج و درد بود. ماموران اورژانس تمام تلاش خودشان را کردند تا تو را نجات دهند ولی بی فایده بود. بدنت نیز بطور کامل در هم شکسته بود همان بهتر که تو رفتی.
و این زمانی بود که مرا ملاقات کردی.
پرسیدی: « چی… چه اتفاقی افتاده؟من کجا هستم؟»
با لحنی واقع بینانه گفتم:«تو مرده ای.» کم کم فهماندن موضوع، دیگر موردی نداشت.
:« یک کامیون بود… که با سرعت بطرفم می امد.»
گفتم:«آره»
:« من…من مردم؟»
گفتم:« آره. اما در موردش ناراحت نباش. هر کسی می میرد.»
به اطرافت نگاهی کردی. هیچی نبود. فقط تو بودی و من. پرسیدی«اینجا کجاست؟ آیا این پس از مرگ است؟»
گفتم:« کما بیش»
پرسیدی: «تو خدا هستی؟»
جواب دادم:« آره. من خدا هستم.»
گفتی:«بچه هام، زنم»
:« اونا چی؟»
«آیا اوضاعشون خوب خواهد بود؟»
گفتم:« این چیزی که دوس دارم ببینم… تو تازه مردی و نگرانی اصلیت، خانواده ات هست. این چیزِ خوبیه.»

تو با شیفتگی بمن نگاه کردی.

بنظرت من شبیه خدا نبودم. من درست مثل هر مرد یا احتملا هر زن دیگه ای بودم. شاید، شخصی با قدرتی مبهم. بیشتر یک معلم مدرسه ابتدایی تا قادر مطلق.
گفتم:« نگران نباش. اونا خوب خواهند بود. فرزندانت تو را از هر لحاظ بی نقص بیاد خواهند اورد. اونا اونقدر وقت نداشتن که بزرگ بشن و تو را حقیر ببینن. زنت در ظاهر گریه می کنه اما در خفا احساس آسودگی می کنه. اگه منصف باشی، ازدواجت داشت از هم می پاشید. اگر این تسکینت می دهد، او برای این احساس اسودگی خیلی احساس گناه خواهد کرد.»
گفتی:«اوه،… خوب حالا چی می شه؟ آیا می رم بهشت یا جهنم یا چیز دیگری؟»
گفتم:«هیچکدوم. در بدن جدیدی به زندگی بر می گردی.»
گفتی:« اه… پس هندوها راست می گفتن.»
گفتم:« همه ادیان بروش خودشان درست می گن. همراه من بیا.»

در فضای خالی قدم می زدم و تو همراهم می آمدی

«کجا می رویم؟»
گفتم: «هیچ جای خاصی نمی رویم. … فقط قدم زدن وقتی داریم حرف می زنیم خوبه.»
پرسیدی:« پس، مقصود چیه؟ وقتی دوباهر به دنیا امدم. درست مثل یک لوح خالی می شم، درسته؟ یک نوزاد. اونوقت تمام تجربیاتم و همه کارهایی که در این زندگی کردم اهمیتی نداره »
گفتم:« نه اینطور نیست. درون خودت دانش و تجربیات تمام زندگی های گذشته ات را داری. فقط الان همه انها را به یاد نداری.»
ایستادم و شونه هایت را گرفتم.
« روح تو، با شکوه تر، زیباتر و عظیم تر از آنی است که بتوانی حتی تصورش کنی. ذهن یک انسان فقط می تواند یک کسر کوچکی از چیزی که هستی را در خودش نگه داره. این مثل اینه که انگشتت را روی یک شیشه اب بکشی تا ببینی گرم است یا سرد. تو یک بخش بسیار کوچکی از خودت را در ظرف می گذاری و وقتی آن را برمی گردانی، همه تجربیاتی را بدست می آوری که داشتی.»
« تو برای چهل و شهت سال گذشته انسان بودی برای همین هنوز خودت را بسط ندادی و باقیمانده هشیاری بیکرانت را حس نکردی. اگر اینجا به اندازه کافی بمانیم، شروع می کنی که همه چیزها رو بیاد بیاری. اما دلیلی نداره که این کارو بین هر زندگی بکنی.»
« پس اینطوری، چند بار به زندگی برگشتم؟»
گفتم: « اوه خیلی زیاد. خیلی زیاد در زندگی های متفاوت. این دفعه، تو یکی دختر رعیت چینی در 540 سال پس از میلاد مسیح.»
به لکنت افتادی:« صبر کن، چی؟ تو داری مرا در زمان به عقب می فرستی؟»
«خوب، فکر کنم از لحاظ فنی. زمان، همانطور که می دانی، فقط در جهانِ شما وجود داره. جایی که ازش می ام این چیزا متفاوته.»
گفتی:« از کجا می ایی؟»
توضیح دادم:«اوه، خوب… من از یک جایی می ایم. یک جای دیگر. و دیگرانی مثل من هم هستند. می دانم می خواهی بدانی آنجا چطوری است اما صداقانه بگم درک نمی کنی.»
گفتی:« اوه» و یک کمی مایوس:« …اما صبر کن. اگر من در زمان در جاهای دیگه به زندگی های دیگری برگشتم، ممی توانم با خودم در یک مقطع زمانی کنش داشته باشم.»
«مطمئنا. تمام مدت اتفاق می افته. و چون هر دو زندگی فقط از طول زندگی خودشان با خبرند، تو حتی نمی دانی این اتفاق می افته.»
«پس مقصود از همه اینها چیه؟»
پرسیدم:« جدی؟ تو از من معنای زندگی را می پرسی؟ این یه کم عادی نیست؟»
اصرار کردی:« خوب این یک سوال منطقی است.»

من به چشمانت نگاه کردم.

«معنای زندگی، دلیلی که این جهان را افریدم برای این است که تو به بلوغ برسی.»
منظورت نوع بشر است؟ می خواهی ما به بلوغ برسیم؟»
« نه، فقط تو. من این جهان را برای تو ساختم. با هر زندگی جدید، تو رشد می کنی و بالغ می شوی و از لحاظ هوشمندی بزرگتر و بزرگتر می شوی.»
« فقط من؟ دیگران چطور؟»
گفتم:« کسی دیگری نیست. در این جهان فقط تو هستی و من
تو همانطور گیج بمن خیره شدی.« ما همه مردم روی زمین…»
«همه شان تو هستی. زندگی های مختلفی که تو به آنها برگشتی.»
«صبر کن. من همه کس هستم؟»
با ضربه ای برای تبریک به پشتت، گفتم»« حالا داری می فهمی.»
« من همه انسان هایی هستم که تا بحال زندگی کرده اند.»
«یا تمام کسانی که زندگی خواهند کرد، بله»
«من ابراهام لینکلن هستم؟»
ترسیده گفتی:« من هیتلر هستم؟»
« و تو تمام کسانی هستی که او کشت.»
«من مسیح هستم؟»
« و تو تمام کسانی هستی که پیرو او بودند.»
ساکت شدی.
گفتم: « هر بار تو کسی را قربانی کردی، خودت را قربانی کردی. هر مهربانی که کردی، بخودت مهربانی کردی. هر حرکت شاد و غمگینی که هر انسانی تا بحال تجربه کرده یا خواهد کرد، تو تجربه کردی.»

تو برای مدت زیادی فکر کردی.

از من پرسیدی:« چرا همه این کارها را کردی؟»
« چون روزی، تو درست مثل من می شوی. چون این چیزی است که تو هستی. تو یکی از نوعِ من هستی. تو فرزندِ من هستی.»
ناباورانه گفتی:«واو، منظورت اینه که من خدا هستم؟»
«نه. نه هنوز. تو یک جنین هستی. تو هنوز داری رشد می کنی. زمانی که تو در سرتاسر زمان در قالب هر انسانی زندگی کردی، آنقدر رشد کرده ای که زاده شوی.»
گفتی:«بنابراین کل جهان… فقط یک…»
پاسخ دادم:« یک تخم است. حالا زمانی است که بسوی زندگی بعدیت حرکت کنی.»
و تو را به راهی که باید می رفتی فرستادم.

1 پاسخ به “تخم- Andy Weir

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s