افسانه های ملل (3)

darvish
جادوی مشکل گشا- افسانه ایرانی
روزی روزگاری در شهر اصفهان که در آن زمان پایتخت بود، یک هیزم شکنِ پیر با دختر جوانش زندگی می کرد. هر روز هیزم شکن به صحرا می رفت تا بته های خار جمع کند و بعد در بازار بعنوان هیزم بفروشد. اینطوری، بزحمت پولی برای زندگی خودشان دو نفر تهیه می کرد.
یک روز صبح، دخترِ هیزم شکن گفت:«پدر، ما همیشه بقدر کافی برای خوردن داریم. اما فقط یک بار بگذار یک چیز خوب هم داشته باشیم. فکر می کنی بتوانی کمی کیک خرما برای خودمون بخری؟»
هیرم شکن گفت:« فکر کنم بتوانم. من امروز یک کم بیشتر کار می کنم.»
برای همین هیزم شکن آن روز دورتر رفت تا بته های بیشتری جمع کند. اما این کار بیشتر از آن طول کشید که فکر می کرد. وقتی با بته ها بر می گشت، همه جا تاریک شده بود. دیرتر از آن بود که بازار برود. از همه بدتر، وقتی به خانه اش رسید ، دید دخترش در جلوی خانه را قفل کرده و خوابیده است.
هر قدر در زد جوابی نیامد. بنابراین او در درگاهیِ بیرون خانه خوابید.
صبح روز بعد، وقتی هیزم شکن بیدار شد هوا هنوز تاریک بود. او با خودش گفت:« همین حالا می روم و یک بار بزرگ دیگر از بته می آورم. بعد می توانم دو برابر بفروشم و کیک خرمایی های بیشتری بخرم.»
اما باز هم بیشتر از آنچه فکر می کرد کارش طول کشید و باز هم وقتی برگشت در قفل شده بود.
هیزم شکن جلوی در افتاد و گریه کرد.
:« پیرمرد، چی شده؟»
هیزم شکن به بالا نگاه کرد و درویشی را در یک ردای بلند سبز و یک کلاه بلند سبز دید.
«حضرت قدسی مآب، سه روز است که برای کندن بته بیرون رفته ام و هر سه روز دیر به خانه ام رسیده ام. در تمام این مدت، چیزی برای خوردن نداشتم.»
« امشب چه شبی است، پیرمرد؟»
هیزم شکن پاسخ داد:« چرا می پرسید، البته که شب جمعه است.»
« درسته. عصر روز تعطیل است یعنی وقت مشکل گشاست.»
هیزم شکن گفت:« مشکل گشا؟»
« درسته پیرمرد. حل کننده مشکلات.»
مرد مقدس کمی کشمش و نخودچی بوداده از کیسه اش بیرون آورد و به هیزم شکن داد. « بفرما. با من شریک شو.»
« متشکرم آقا.»
درویش ادامه داد:« شاید ندانی اما مشکل گشا همین حالاش هم به تو کمک کرده. اگر می خواهی شانست ادامه داشته باشد این کاریه که باید بکنی: هر جمعه عصر، یک نفر نیازمند را پیدا کن. بعد هر چی داری را با او شریک شو و یک داستان مشکل گشا بگو. اینطوری، به هر دو تاتون کمک می شه.» و با گفتن این حرف درویش ناپدید شد.
همانطورکه هیزم شکن به جای خالی او نگاه می کرد، درِ خانه باز شد.
«پدر! کجا بودی؟ اوه، خواهش می کنم بیا تو! خیلی نگرانت بودم.»
چند روز گذشت و پیرمرد و دخترش از کیک های خرمای لذت می بردند که بعداز فروش بته ها خریده بودند. بعد یک روزصبح، وقتی هیزم شکن به صحرا رفته بود و دخترش کارهای خانه اش را تمام کرده بود، تصمیم گرفت در یک باغ عمومی قدم بزند.
او در یک مسیر عریض قدم می زد که یک درشکه کنارش ایستاد.
یک بانوی جوان از خانواده سلطنتی گفت:« چه دختر کوچولوی زیبایی! دوست داری بیایی خدمتکارِ من بشوی.»
دختر که سرخ شده بود گفت:«بله، حضرت والا»
اینطوری دختر هیزم شکن، خدمتکار شاهزاده خانم شد. با هدایایی که شاهزاده خانم به او می داد، او و پدرش خیلی ثروتمند شدند. هیزم شکن یک خانه ی زیبا خرید و دیگر برای جمع آوری بته به صحرا نرفت.
اما فراموش کرد که درویش به او چه گفته است. یک ماه گذشت. روزی، شاهزاده برای پیک نیک به یکی زا باغ های خصوصی پدرش رفت و دختر هیزم شکن را هم همراه خود برد. یک دریاچه ی کوچک، آنجا بود برای همین تصمیم گرفتند که شنا کنند.
شاهزاده خانم گردنبندش را درآورد و روی شاخه ای که روبروی آب بود آویخت. اما وقتی از آب بیرون آمد، آن را فراموش کرد. چند روز بعد در کاخ، شاهزاده خانم دنبال گردنبندش گشت ولی آن را پیدا نمی کرد. او خشمگین شد و به دختر هیزم شکن گفت:«تو گردنبندم را دزدیدی! لابد وقتی برای شنا رفتیم اونو دزدیدی.»
« نه حضرت والا من چیزی ندزدیده ام.»
« تو یک دزد و یک دروغگویی. نشانت می دم برای آدمایی مثل تو چه اتفاقی می افتد. از جلو چشمم گمشو.»
دختر هیزم شکن اشک ریزان به خانه رفت. اما یک ساعت بعد، سربازان دم در خانه آمدند. آنها هیزم شکن را بازداشت کردند و به میدان عمومی مقابلِ زندان بردند.بعد آنها پاهایش را به میله بستند و او را همانجا گذاشتند.
هیزم شکن باید متلک ها و پوزخندهای رهگذران را تحمل می کرد. گر چه برخی افراد مهربان تر بودند و حتی برایش تکه نانی می انداختند.
آن روز جمعه بود. همانطور که خورشید غروب می کرد، هیزم شکن به همه آنچه که در این چند هفته بر او گذشته بود فکر کرد. یک باره فریاد زد:« اوه، چه ابلهی بودم، چقدر آدم بدبخت قدرنشناسی بودم! مگر درویش نگفت که باید هر جمعه عصر در مشکل گشا شریک شوم و داستانش را بگویم؟ با وجود این من یکبار هم این کار را نکردم.»
درست همان موقع، یک بسته نخودچی و کشمش نزدیک هیزم شکن افتاد. وقتی نگاه کرد ندید چه کسی آن را انداخته. اما او پسر گدایی را دید که از کنارش می گذشت.
هیزم شکن صدایش کرد:«دوست جوان! خواهش می کنم بیا وقتی برایت داستانی می گویم با من در این بسته شریک شو.»
پسرک کنارش نشست و چیزی را که به او تعارف شده بود با حق شناسی گرفت. همانطور که می خورد، هیزم شکن برایش هر چیزی را که برایش اتفاق افتاده بود تعریف کرد، از وقتی که دخترش از او کیک خرمایی خواسته بود تا وقتی که به میله ها بسته شده بود.
پسرک گفت:ن ممنونم آقا، من به غذا نیاز داشتم و داستان هم خوب بود. امیدوارم آخرش هم خوش باشد.»
پسرک گدا راه خودش را رفت. اما فقط چند قدم برداشته بود که یک مرد ثروتمند او را متوقف کرد:« پسرم! تنها پسرم! از وقتی که از زمان تولدت که دزدیده شدی تا حالا من دنبال آن خال مادرزاد روی گونه ی چپت بودم. بالاخره حالا پیدایت کردم.» اما این دو همین جا از داستان ما جدا می شوند.
روز بعد، شاهزاده خانم پیک نیک دیگری در همان باغ خصوصی پدرش داد و دوباره برای شنا به دریاچه رفت. می خواست وارد آب شود که بازتاب گردنبندش را در آب دید. به درخت بالای سرش نگاه کرد و آنجا خودِ گردنبند بود، همانجایی که قبلا آن را گذاشته بود.
« پس دختر هیزم شکن اصلا آن را برنداشته بود.»
تا آخر روز، هیزم شکن از میله ها آزاد شده بود و دخترش به کاخ برگشته بود.
و هر عصر جمعه، هیزم شکن همیشه فرد نیازمندی را پیدا می کرد، هر آنچه داشت با او شریک می شد و داستان مشکل گشا را برایش می گفت.
*****
Chameleon
نفرین آفتاب پرست(Chameleon) – افسانه ای از جنوب هند (زبان Kannada)
پس از این که خدا، آفرینش را به پایان برد، عقب نشست و نگاهی طولانی به دنیایی انداخت که ساخته بود.بخصوص از آدم ها خشنود بود. اما همانطور که رمان یم گذشت، آفریدگار متوجه شدکه مرد و زن مدام بدن شان را زخمی می کنند. پوست با گذشت زمان خوب می شد ولی همیشه جای زخم ها باقی می ماند. و بعد از چند سال بدنشان فرسوده و تکه پاره بنظر می رسید بنابراین خدا فکر کرد و تصمیم گرفت که پوست جدیدی به نوع بشر هدیه کند. او آفتاب پرست را احضار کرد و گفت:من من هدیه ای دارم که می خواهم تو بدست همه مردان و زنان برسانی. مستقیم نزدِ مردم برو و این بسته را از طرفِ من به آنها بده.»
با گفتن این حرف، خدا بسته کوچکی به آفتاب پرست داد.
در آن روزها آفتاب پرست ها بسرعت رعد و برق حرکت می کردند پس آفتاب پرست کار را شروع کرد. در حالی که بسته را با دقت زیر بازویش گذاشته بود با شتاب به سمت زمین حرکت کرد. وقتی سرِ راهش به رود بزرگی رسید، ایستاد تا آبی بنوشد. و همین باعث خرابیِ کار شد.
ماری که در همانجا آب می نوشید از آفتاب پرست پرسید کجا می رود. آفتاب پرست گفت می خواهد یک بسته هدیه را از سوی خدا به انسان برساند. حالا مار که مردان و زنان را دوست نداشت چون آنها بلند قامت بودند و اغلب پایشان را روی مار می گذاشتند. پس با تلخی به آنها که مورد توجه خدا قرار گرفته بودند حسادت کرد و وقتی درباره ی هدیه شنید شروع به نقشه کشیدن کرد. چطوری می توانست مطمئن شود که این هدیه خاص بدست انسان ها نرسد؟
مار با صدای هیسِ خودش گفت:«آه عموزاده ی عزیزم، آفتاب پرست، چقدر خوب است که دوباره می بینمت! خانواده ی من خیلی دلتنگ تو شده اند. چرا امروز برای ناهار پیش ما نمی آیی؟» آفتاب پرست نگاهی به خورشید در آسمان انداخت و تصمیم گرفت که می تواند ناهار را با خانواده ی مار صرف کند و باز هم وقت زیادی برای تحویل بسته داشته باشد. پس موافقت کرد که برای ناهار به خانه ی مار برود و از مار تشکر کرد و دنبال او به لانه اش زیر زمین رفت.
زنِ مار غذاهای عالی زیادی آماده کرده بودو واقعا خوشحال بود که می دید آفتاب پرست برای غذا خوردن نزدِ آنها آمده. او آفتاب پرست را مدام تشویق می کرد که بیشتر و بیشتر بخورد و از آنجا که غذاها هم بسیار خوشمزه بودند آفتاب پرست هم همین کار را کرد. سرانجام آنقدر خورده بود که نمی توانست حرکت کند. وظیفه اش را فراموش کرد و به خواب رفت.
مار هیس کرد و به آرامی بسته زیر بازوی آفتاب پرست بخواب رفته را برداشت. زنش پرسید:« این چیست؟»
مار حندید:« یک هدیه از سوی خدا برای ما»
و با آن بسته را باز کرد. فریاد کشید:« نگاه کن همسر خوبم» و چیزی را از بسته بیرون آورد. این یک پوستِ جدید بود تا جایگزین پوست قدیمی و مندرس شود. « او پوستی جدید فرستاده! هر وقت پوست های قدیمی ما ژنده و پاره شود می توانیم با پوست های جدید عوضشان کنیم.» مار دوباره و این بار بلندتر خندید. آفتاب پرست بیدار شد و فهمید چه اتفاقی افتاده.
آفتاب پرست به مار گفت: « اینها برای تو نیست. اینها برای انسان ها است. همه اش را پس بده!» اما مار فقط خندید، پوست ها را از دسترس آفتاب پرست دور نگهداشت و لغزید و دور شد.
آفتاب پرست از اندوه اینکه چطوری به او خیانت شده و اینکه چطوری از دستور خداوند نافرمانی کرده، بیمار شد. او خودش را در شاخه ی درختی پنهان کرد، به تنه ی درخت چنگ زد و رنگش را عوض کرد تا شبیه پوستِ درخت باشد و خیلی آهسته حرکت می کرد تا کسی نتواند متوجه او شود. او شرمزده تر از آن بود که بتواند با کسی روبرو شود.
تا امروز مارها هر گاه احساس می کنند پیر شده اند، پوست قدیمی شان را دور می اندازند و یک پوست جدید بر تن می کنند و آفتاب پرست ها پنهان می شوند و رنگ پوستشان راعوض می کنند تا خودشان را از دید همه دور نگهدارند.
*****
images
سه نارنج – افسانه فرانسوی
روزی روزگاری، شاهزاده ای بود که هرگز نمی خندید یا لبخند نمی زد. درمیان مردمش به جدی ترین مرد جوان معروف بود و همیشه خیلی تنها بود.
روزی، زنی مرموز اعلام کرد « من شاهزاده را می خندانم. شما خواهی دید که من او را می خندانم و می گریانم.» او از کهنه هایی که بهم دوخته شده بود با تکه های از ریسمان لباسی دوخت و پوشید و موهایش را رها کرد تا روی شانه هایش بریزد. بعد طبل کوچکی برداشت و برای رقص جلوی کاخ سلطنتی رفت و شاهزاده وقتی صدای موسیقی را شنید روی بالکن کاخ ظاهر شد.
زن با آنچنان شوقی می رقصید که متوجه نشد بخشی از ریسمان از لباسش آویزان شده و پایش روی آن تکه ریسمان رفت و سکندری خورد و روی زمین افتاد. وقتی شاهزاده زمین خوردنِ زن را دید از خنده روده بر شد. وقتی زن متوجه شد شاهزاده به او می خندد خشمگین شد و او را نفرین کرد:«تو هرگز دوباره نمی خندی مگر اینکه سه نارنج را پیدا کنی!»
ناگهان شاهزاده بسیار ساکت شد و اندوه عمیقی در سینه اش احساس کرد. این اندوه روزهای زیادی ادامه یافت تا اینکه با خودش فکر کرد:« من دوست دارم دوباره تفریح کنم و بخندم پس باید به دنبال سه نارنج بگردم، هر جا که باشند.»
و در جستجوی سه نارنج به راه افتاد. اول او تمام روستاهای اطراف را جستجو کرد، بعد دورتر و دورتر رفت تا اینکه به مرزِ سرزمینِ پادشاهی پدرش رسید. یک روز صبحِ زود،چند هفته پس از شروع جستجویش، شاهزاده به زن نابکاری که او را نفرین کرده بود برخورد. اما این بار این زن بجای کهنه پاره، لباس های زیبایی بر تن داشت و شاهزاده او را نشناخت.
زن پرسید:« مرد جوان، کجا می روی؟»
شاهزاده پاسخ داد:« دنبال سهنارنج می گردم.»
زن گفت:« اما آنها خیلی دور از اینجا هستند. آنها در اعماق غاری نزدیک ساحل هستند و بوسیله ی سه سگ درنده محافظت می شوند. تو باید آنقدر بروی تا به دریا برسی و آنجا ورودیِ غار را پیدا کنی که پشتِ صخره های بزرگی پنهان است.»
شاهزاده از آن زن تشکر کرد و برای سفرش سه قرص نان خرید.
پس از روزها سفر، سرانجام او به صخره ها رسید و بعد ورودی نهانی غار را در آن نزدکی پیدا کرد. درست موقعی که شاهزاده قصد داشت وارد غار شود یک سگ خرناس کشان از تاریکی بیرون آمد و بسمت او حمله برد. بدون فکر کردن، اولین قرص نان را برای سگ پرتاب کرد و به راهش بسوی غار ادامه داد. دومین سگ همان نزدیک استاده بود، چشمانش از درون تاریکی برق می زد. شاهزاده به این سگ هم دومین قرص نان را داد و باز بیشتر و بیشتر در غارِ تاریک جلو رفت. باز کمی جلوتر،شاهزاده به سومین سگ برخورد که خرناس می کشید و بزاقِ دهانش روی زمین می ریخت و بنظر می رسید می خواهد حمله کند. درست همان موقع شاهزاده آخرین قرص نانش را هم به او داد و در حالی که هر سه جانور وحشی با غذایشان مشغول بودند به اکتشافِ غار پرداخت.
سرانجام شاهزاده از تاریکی به تالارِ بزرگی رسید. در وسط این تالار، یک میزِ دراز بود و روی آن سه جعبه ی طلایی. بدون تلف کردن وقت هر سه جعبه ی روی میز را برداشت و با تمام سرعتی که می توانست از غار بیرون دوید.
پس از چندین ساعت دویدن او به سایه ای زیر یک درخت بزرگ رسید و تصمیم گرفت کمی استراحت رسید و نخستین جعبه را باز کرد. درون آن نارنجی یافت و در کمال حیرت، نارنج شروع به صحبت کرد:« آب! آب! من آب می خواهم و گر نه می میرم.»
شاهزاده می خواست کمکش کند ولی شوربختانه او آبی نداشت و نارنج هم خیلی زود مُرد.
شاهزاده نمی خواست دومین نارنج هم دوباره اشتباه کندو تصمیم گرفت که به راهش ادامه دهد. همانطور که شب فرا می رسید به مهمانخانه ای کنار جاده رسید. او نشست و دستورِ غذا، کمی شراب و یک کوزه آبِ خنک داد. فقط وقتی ممطئن شد که همه چیز را آماده کرده است تصمیم گرفت دومین جعبه ی طلایی را باز کند. وقتی جعبه را باز کرد دومین نارنج را یافت و درست همان موقعاین نارنج با صدایی پر از نومیدی به او التماس کرد:«آب! آب! من آب می خواهم و گر نه می میرم.»
اما در شتابی که شاهزاده داشت بجای آب، شراب روی نارنج ریخت و ناگهان نارنج خاموش شد و مُرد.
روزِ بعد، شاهزاده مهمانخانه را ترک کرد و راهش را بسوی خانه ادامه داد. او مایل ها راه رفت تا به رودخانه ای در پای یک کوهستان مرتفع رسید. اینجا بود که تصمیم گرفت متوقف شود و سومین جعبه و آخرین جعبه طلایی را باز کند.
درست ماننددفعات قبلی، نارنج التماس کرد:«آب! آب! من آب می خواهم و گر نه می میرم.»
این بار، شاهزاده گفت:« تو از بی آبی نمی میری.»
بعد جعبه را در رودخانه انداخت تا نارنج هر قدر نیاز داشت آب بنوشد.
تا جعبه در آب رودخانه افتاد، ابری از دودِ سفید در هوای پیرامونش ظاهر شد. بمحضِ اینکه این دود سفید برطرف شد، شاهزاده خانمی زیباتر از خورشید ظاهر شد.
این دو یک دیگر را در آغوش گرفتند و فورا به هم دل بستند. بعد، بدون هیچ درنگی، آنها به راهشان تا نزدیک ترین روستا ادامه دادند جایی که همان روز بعد ازدواج کردند. شاهزاده و شاهزاده خانم بسیار وشبخت بودند و خیلی زود پسری در خانواده کوچک شان بدنیا آمد. شاهزاده گفت:« ما باید به دیدار پدرم شاه در کاخ سلطنتی برویم زیرا خبری برای او نفرستاده ام و الان تقریبا یک سال از روزی که جستجویم را شروع کردم می گذرد. »
بنابراین زوج جوان سفر طولانی شان را برای بازگشت به کاخ آغاز کردند. هنگامی که نزدیک رسیدند شاهزاده از همسرش خواست تا در نزدیکی چشمه ای استراحت کند تا او رسیدنِ شان را به شاه خبر بدهد.
بمحض رفتنِ شاهزاده، زنِ نابکار نزد همسر و پسرش آمد و گفت:شاهزاده خانم، شما پسر بسیار زیبایی دارید. اجازه دهید او را بغل کنم تا شما بهتر استراحت کنید.»
شاهزاده خانم قبول کرد و آن زن کودک را در میان بازوانش گرفت. بعد گفت:« شاهزاده خانم، شما موهای بسیار زیبایی دارید. اجازه دهید تا آن را برای شما شانه کنم تا زمانی که به دیدار شاه می روید بهتر جلوه کنید.»
باز هم شاهزاده خانم با قدردانی، قبول کرد. اما زنِ نابکار هنگامی که موهای شاهزاده خانم را شانه می زد یک سنجاق نقره ای در پشت گردنِ او فرو کرد و شاهزاده خانم بیچاره فورا به یک فاخته ی سفید تغییرِ شکل داد.
بعد زنِ نابکار، که در واقع یک ساحره بود، بصورت شاهزاده خانمِ زیبا در آمد و منتظر بازگشتِ شاهزاده شد.
سرانجام وقتی شاهزاده بازگشت گفت:«عزیزم، بنظر می رسد که چهرهات تغییر کرده است. آیا چیز دیگری هم در شخص ِ تو هست که متفاوت باشد.»
ساحره پاسخ داد:« این فقط آفتاب است که طی این سفر طولانی پوستم را برنزه کرده و مطمئن هستم با گذشت زمان، ناپدید می شود.و اگر متفاوت بنظر می رسم برای این است که خسته هستم.
شاهزاده فریبِ ساحره ی تبهکار را خورد و او پسرش را به کاخ سلطنتی برد، بی اطلاع از اینکه همسرِ ارزشمندش بصورت یک فاخته در آمده است.
تا مدتی زندگی در کاخ سلطنتی ادامه داشت و ساحره، شاهزاده را با این تصور که همسر زیبایش است فریب می داد. اما نمی توانست او را کاملا گول بزند زیرا شاهزاده همان احساسی را نسبت به او نداشت که پیش از این نسبت به همسر واقعیش در قلبش داشت و در پشتِ ذهنش مطمئن بود یک چیزی درست نیست.
شاه کهنسال در گذشت و نوبتِ شاهزاده بود که شاه شود و بر سرزمین هایش فرمانروایی کند. درباغِ کاخ، فاخته ای ظاهر شد و بعد از ماه ها این فاخته شروع به صحیت با باغبان کرد. فاخته هر روز جویای حالِ شاه و پسرش می شد. باغبان هرچه را که می دانست به به فاخته می گفت و اعتراف می کرد که شاهزاده ی کوچک، کودک خوشبختی نیست و شاه نیز مرد خوشبختی نیست.
فاخته می گفت:« بیچاره شاهزاده ی جوان، عزیز دلِ مادر نفرین شده اش که ناچا رشده به تنهایی در کوهستان مثل پرنده ای که می بینی زندگی می کند.»
باغبان از این حرف فاخته بسیار متعجب شد و روزی حضورش را به شاه گزارش کرد. وقتی شاه درباره ی آن پرنده شنید، فرمان داد که باغبان این موجودِ غیرعادی را بگیرد و به عنوان همدم به شاهزاده ی جوان بدهد.
باغبان مطابق فرمان عمل کرد و فاخته را به شاهزاده داد. شاهزاده روزهای شاد بسیاری با این موجود جادویی بازی می کرد. همه ساکنان کاخ تصور می کردند که سرانجام شاهزاده ی جوان تبدیل به یک کودک شاد می شود و توافق داشتند که این تغییر روحیه کاملا بدلیل فاخته ی کوچک است.
روزی، شاهزاده ی کوچک متوجه شد که فاختهسنحاق کوچک نقره ای در پشت گردن خود دارد. او دستش را دراز کرد و این سنجاق را بیرون کشید و فاخته فورا به شکل پیشین خودش، شاهزاده خانم زیبا بازگشت. شاهزاده ی جوان ترسید و از ترس گریه کرد اما شاهزاده خانم که دست آخر از نفرینِ ساحره ی تبهکار آزاد شده بود به نرمی با کودک سخن گفت:« گریه نکن، پسرم. چون من مادر تو هستم و تو مرا از نفرین آزاد کردی.»
با شنیدن گریه ی پسرش، شاه ترسید و وارد اتاق شد و فورا عشق واقعی خود را شناخت. « تو به سوی من بازگشتی، عشقِ من.» شاه این را گفت و شاهزاده خانم زیبا را در آغوش کشید. شاهزاده خانم توضیح داد چگونه ساحره ی نابکار او را فریب داده و به یک فاخته تبدیل کرده بود. شه خشمگین شد و فرمان داد که ملکه ی دروغین را تا ابد به سیاهچال بیاندازند تا دوباره زیان دیگری نرساند.
شاه و ملکه ی واقعی که بار دیگر به هم رسیده بودند سال های بسیار بسیار زیادی را با خوشبختی کنار هم سپری کردند. کشور پیشرفت کرد کاخ سلطنتی پر از عشق و شادی بود.
*****
fr_king_donkey_ears
شاهی با گوش های الاغ-افسانه سومالیایی
سالها پیش، شاهی بود که گوش های بزرگ و نرمی شدات که درست مثل گوش های یک الاغ بود. شاه برای گوش هایش خیلی شرمسار بود و همیشه آنها را در حضور عموم می پوشاند تا مردم روستا هیچ وقت نتوانند از راز او سر در بیاورند. تنها فردی که گوش های شاه را می دید آرایشگرش بود. شاه اغلب به آرایشگرش هشدار می داد« تو باید قول بدهی که به کسی نگویی من گوش هایی شبیه گوش الاغ دارم و گر نه نگهبانانم را به خانه است می فرستم تا تو را به زندان ببرند که تا آخر عمرت در آنجا بمانی.»
آرایشگر پنهان نگاه داشتن این راز را خیلی سخت می دانست زیرا او می خواست به همه روستاییان درباره ی گوش های شاه بگوید، اما همیشه هشدار شاه را به یاد می آورد و این راز را سال های زیادی پیش خودش نگاه داشت.
اما یک روز صبح، آرایشگر بیدار شد و دیگر نتوانست این راز را برای خودش نگاه دارد. او لباس پوشید و از خانه اش بیرون رفت و در پیرامون روستا قدم زد جایی که مطمئن بود کاملا تنهاست. بعد یک تکه زمین مسطح پر از علف پیدا کرد و با دستهایش زمین را کَند.
سرانجام آرایشگر یک چاله بسیار عمیق ساخت و وقتی کارش را رضایت بخش یافت و روی چاله خم شد و بسیار بلند فریاد کشید:« شاه گوش هایی مثل الاغ دارد! شاه گوش هایی مثل الاغ دارد! »
هر بار که رازِ شاه را فریاد می کرد حالش بهتر می شد. بعد او چاله را دوباره با خاک پُر کرد و به خانه اش بازگشت، در حالی که اطمینان داشت که به اعتمادِ شاه خیانت نکرده است.
ساله بعد، مدرسه ای نزدیک چاله ساخته شد و یک زمین بازی پیرامون همان چاله که کودکان هر وقت در کلاس نبودند آنجا بازی می کردند. روزی، وقتی همه بچه ها در زمین بازی مشغول بازی کردن بودند، پسرکی چاله پنهان شده با علف و خاک را یافت. پسرک فورا خاک را از رویش برداشت و ناگهان صدای بلند از چاله به هوا بلند شد و به گوشِ همه بچه ها رسید:«شاه گوش هایی مثل الاغ دارد! شاه گوش هایی مثل الاغ دارد! »
کودکان با شنیدن صدایِ آرایشگر خیلی تعجب کردند و بعد به رازِ گوشهای شاه خندیدند. آن روز، وقتی به خانه هایشان برگشتندکودکان این راز را به پدر و مادرشان گفتند. بعد پدرمادرها این راز را به سایر اعضای خانواده گفتند. بعد هز خانواده این راز را به دوستان شان گفتند. شاه گوش هایی مثل الاغ دارد!» و به آن خندیدند.
خیلی زود کل روستا درباره ی گوش های شاه خبردار شدند و همه می خندیدند چون حالا همه می دانستند چرا شاه همیشه وقتی مردم حضور دارند گوش هایش را می پوشانَد. خوب، زیاد طول نکشید که شاه متوجه شد همه رازش را می دانند و خیلی شرمسار و خیلی بیشتر خشمگین شد. شاه نگهبانانش را به خانه آرایشگرش فرستاد یعنی تنها کسی را که درباره ی گوش های مثل الاغش می دانست.
نگهبانان آرایشگر را دستگیر کرده و کشان کشان به کاخ بردند و او را به زندان انداختند جایی که باید باقی عمرش را در آن بگذراند.
آرایشگر به شاه التماس کرد که او را آزاد کند ولی شاه به آرایشگر گفت« تو قول دادی که رازم را به کسی نگویی در حالی که نتوانستی آن را پیش خودت نگهداری. من به تو اعتماد کردم و تو به اعتمادمن خیانت کردی. برای همین باقی عمرت را در زندان می مانی و یاد می گیری نگه داشتن قولت نزد دیگران همیشه مهمتر از همه چیز است و نباید رازِ کسی را به دیگران بگویی و اینطوری آرایشگر تا آخرِ عمرش در زندان ماند و همیشه از اینکه رازی را قول داده فاش نکند به گوش دیگران رسانده تاسف می خورد.
*****
little beggar
گدای کوچولو – افسانه عربی
خیلی خیلی پیش، در یک جای خیلی دور این داستان گفته شده و حالا هم من برایتان می گویم.
در شهر بصره، وقتی عصر می شد، نور سرخ رنگ غروب روی ساختمان های اطراف بازار مرکزی می افتاد و گدایی کوچولو آنجا بود که برای شوخی ها و ترانه هایش در سرتاسر شهر معروف بود.
خیاط و زنش از میگساری بر می گشتند. آنها از گدای کوچولو دعوت کردند تا به خانه شان بیاید و آنها را سرگرم کند. گدیا کوچولو هم به مهانی آنها رفت و به اداستانسرایی پرداخت. آنها به او تکه ای گوشت سفید از یک مایه دادند. استخوان ماهی در گلوی گدای کوچولو گیر کرد. او از روی چارپایه به عقب برگشت و روی زمین بی حرکت افتاد.
« اوه، زن! چه کار کردیم؟ این کوچولو به عنوان یک مهمان به خانه مان آمد و ما او را کشتیم. حالا آبروی من چه می شود؟»
خیاط و زنش گدای کوچولو را در قالی پیچیدند و او را از خانه شان بیرون به خیابان بردند. آسمانِ بصره تیره و تاریک می شد.
« کودکِ مان مریض است. دور شوید. فرزندمان مخملک گرفته است.»
مردم نزدیک نشدند تا اینکه یک زن گفت:« اربابِ من حکیم است. دنبالم بیایید. »
و آنها دنبالِ زن به خانه ای رفتند که پلکانی تا درب جلویی داشت. این خانه ی یک حکیم یهودی بود. آنها او را تا بالای پله ها دنبال مردند و جسدِ گدای کوچولو را همانجا گذاشتند. البته قالی را با خودشان برگرداندند.
حکیم بیرون امد و در تاریکی، جسدِ گدا کوچولو را ندید و پایش به آن گیر کرد و سکندری خورد و جسد تمام راه را از روی پله ها غلتید و پایین افتاد.
حکیم تمام پله ها را دوید.« اوه، من چه کار کردم؟ بیمای برای درمان نزدِ من آمده و من او را کشتم. حالا حالا آبروی من چه می شود؟»
حکیم جسد را داخل خانه برد و تصمیم گرفت چه باید بکند.
او جسد را از بالکن خانه اش پایین داد و به حیاطِ پشتی همسایه انداخت: همسایه ی او، پیشکار مسلمانِ آشپزخانه های سلطنتی بود.
آنجا، در میان کیسه های آرد و شکر، جسدِ گدا کوچولو هم بصورت قائم افتاده بود. در همان موقع، پیشکارِ مسلمان آشپزخانه های سلطنتی به خانه برمی گشت:« این صدا از حیاط پشتی چه بود؟»
او چماقی در دست گرفت و به حیاطِ پشتی رفت و آنجا هیکلی دید که به دیوار تکیه داده است. او فکر کرده بود صدای موش هاست اما این… او ضربات سختی به شانه های این هیکل زد و جسدِ گدای کوچولو روی زمین سُر خورد.« اوه، من چه کار کردم؟ گدایی برای برداشتنِ یک ذره آرد و شکر به حیاطِ من آمد و من او را کشتم. حالا حالا بخاطر این قتل، سر من چه می آید؟»
و پیشکارِ مسلمان جسد ا برداشت و از در جلویی خانه بیرون به خیابان های بصره رفت که در این وقتِ شب کاملاتاریک و خلوت بود.
در طول یک کوچه ی تاریک او به سمت کانال رفت جایی که جسد را بیاندازد. اما همانطور که می رفت، صدای آواز خواندن یک مسیحی را شنید که از مقابلش می آمد و کاملا مست بود.
او جسد را در گوشه ای به دیوار تکیه داد و از راهی که آمده بود برگشت.
مردِ مست که از جلو می آمدبه مردم پول قرض می داد و در آن موقع بعد زا یک شب میگساری و در حالت مستی، با صدای بلندی آواز می خواند.
« اون چیه تو تاریکی؟ یک دزد، اوه نمی گذارم فرار کنی.»
او شانه های جسد گدا کوچولو را گرفت وسرش را به دیوار کوبید..« دزد! دزد!»
نگهبانان در طول کوچه تاریک دویدند و مسیحی را دستگیر کردند. « تو رباخوار مسیحی، این مرد را در خیابان کُشتی.»
صبح روز بعد، در منطقه ی جلوی بازار مرکزی، در قلب بصره مردم زیادی جمع شده بودند. سلطان مقابل آنها نشسته بود و حاکم هم کنارش و کنار هر دوی آنها روی میز، جسدِ گدا کوچولو بود. مقابل همه آنها هم مسیحی بود که به مردم پول قرض می داد. حاکم گفت:«تو! تو که اغلب با سلطان معامله می کردی این مرد را در خیابان بدون هیچ دلیل منطقی کُشتی. چی داری در دفاع از خودت بگی.»
مسیحی به پا ایستاد و گفت:« من گناهکارم. باید مرا مجازات کنید.»
مسیحی به سمت چوبه دار هدایت شد. طنابی دور گردنش انداختند. آماده شده بود بمیرد که صدایی از میان جمعیت بلند شد.« او بی گناه است. آزادش کنید. شما باید مرا مجازات کنید.»
آنجا پیشکارِ مسلمان ایستاده بود.« او پی از آنکه در کوچه ی تاریک رهایش کنم مُرده بود. من او را کُشتم. وقتی داشت آرد و شکر از حیاط پشتیِ من می دزدید او را زدم.»
حاکم گفت: تو که در همه این سالها غذا برای آشپزخانه ی سلطنتی تهیه می کردی یک گدای بدبخت را کُشتی؟ این پیشکار باید همین حالا به دار آویخته شود تا بمیرد.»
پیشکار را بسوی چوبه ی دار بردند و طناب را دور گردنش انداختند. آماده شده بود بمیرد که صدایی از میان جمعیت بلند شد.« او بی گناه است. آزادش کنید. شما باید مرا مجازات کنید.»
آنجا حکیم یهودی ایستاده بود.« من کسی بودم که این گدای کوچولو را کشتم. او پیش از آنکه جسدش را در حیاط پشتیِ همسایه ام بیاندازم مُرده بود. وقتی از خانه ام بیرون می آمدم او را لگد کردم و از پله های خانه ام افتاد.»
حاکم گفت:« تو، حکیم که سلطان را در موارد زیادی درمان کردی و شفا دای، یکی از بیمارانت را کشتی. این حکیم باید همین الان به دار آویخته شود تا بمیرد.»
حکیم یهودی را پای چوبه ی دار بردند و طناب را دور گردنش انداختند.
او آماده ملاقات با خدایش شده بود که صدایی از میان جمعیت بلند شد.« او بی گناه است. آزادش کنید. شما باید مرا مجازات کنید.»
آنجا خیاط ایستاده بود.« من گدای کوچولو را کُشتم. او به خانه ام آمده بود تا برای زنم و من داستان بگوید و ما او را با استخوان مایه در گلویش کشتیم. این تقصیر ماست که او مُرده. ما بودیم که جسدش را جلوی در خانه حکیم گذاشتیم.»
حاکم گفت:« تو،خیاطی که در تمام این سالها لباس های سلطان را دوخته ! این خیاط بایدهمین الان به دار آویخته شود تا بمیرد.»
خیاط را پای چوبه ی دار بردند و طناب را دور گردنش انداختند. آماده ی مردن شده بود
جمعیت ساکت شده بود. سرانجام یک اعدام در کار بود. اما یک فریاد…« او بی گناه است. آزادش کنید!»
حاکم گفت: کافیه!»
سلطان گفت:« کافیه؟ کسی باید بهای این را بپردازد. چه کسی بود که فریاد زد.»
کنار آنها مرد خردمندِ پیری ایستاده بود که ریش بلند سفیدی داشت. او آرایشگری بود که نزدیک جسدِ گداکوچولو ایستاده بود.
«رازی در این مرگ هست و آن راز این است که مرگی در کار نیست. او هنوز نفس می کشد. ببینید.» و او یک جفت انبر از کیف چرمیش بیرون آورد و از یک ظرفِ مرهم، مقداری در گلوی گدا کوچولو مالید و انبرها را در گلویش فرو برد و استخوانِ ماهی را بیرون کشید و گدا کوچولو سرفه ای کرد، تُف کرد و نشست.
« اوه ممنوه. از شما و همه کسانی که اینجا هستند برای نجاتم تشکر می کنم. چطور می تونم بهای این کارتان را بپردازم؟ شماها سعی کردین بعد ازاینکه استخوان خفه ام کرد نجاتم بدین. اول مرا روی پله ها لگد کردین و بعد با یک چماق به پشتم زدین بعد سرم را به دیوار کوبیدین و حلا شما استخوان را از گلویم در آوردین و من دوباره خوب شدم.»
سلطان گفت:ن عجیب است. تا حالا همچین داستانی جالب تر از این از این گدا کوچولو نشنیده بودم. این داستان باید روی کتیبه ای نوشته شود و در کتابخانه سلطنتی نگهداری شود.»
گدای کوچول گفت:« استدعا می کنم اجازه دهید مخالف این نظر باشم اعلیحضرت. من داستان های بسیار عجیب تری دارم که می توانم بگویم.»
و با این حرف او از همه کسانی که در خیابان های بصره گرد آمده بودند تا داستان های شگفت انگیزش را بشنوند تشکر کرد.
*****
300px-Niulang_and_Zhinv_(Long_Corridor)
داستان نی یو لنگ و ژی نیو-افسانه چینی
عمر این افسانه تقریبا دو هزار سال است.
نیو لنگ(Niu Lang) همیشه یک چوپان ساده نبود. و ژینو(Zhi Nu) همیشه یک بافنده ی ابرها نبود. روزی روزگاری آنها ستارگانی در آسمان شب بودند.ژینو، عقاب نشسته(Vega) و نیو لنگ، کرکس پرنده(Altair) بود. آنها خیلی یک دیگر را دوست داشتند گر چه عشق شان توسط ملکه ی مادر بهشت ممنوع شده بود.
وقتی ملکه مادر از عشق بین نیو لنگ و ژینو با خبر شد خیلی خشمگین شد و قسم خورد که آنها را از یکدیگر جدا کند.
ژینو، جوان ترین بین هفت نوه ی دختر ملکه مادر بود و از تبعید معاف شد ولی نیو لنگ از بهشت بیرون انداخته شد و محکوم شد باقی عمرش را روی زمین عنوان چوپان گاو ها زندگی کند. ژینو بافنده ی ابرها شد و ابرهای زیبایی در آسمان می آفرید.
گر چه ژینو از بافتن ابرها لذت می برد، او از جدایی از کسی که دوستش داشت اندوهگین بود. چهره اش همیشه اشک آلود بود و نمی توانست در تنهاییش هیچ تسلی بیابد.
او خودش را در کارش غرق کرد به این امید که روزی نیو لنگ اجازه یابد به بهشت بازگردد.
روی، سالها بعد از اینکه ژینو و نیو لنگ از هم جدا شده بودند، نوه های دخترِ ملکه مادر اجازه خواستند برای شنا درباغِ نیلوفر آبی به زمین بروند. خوشبختانه ملکه مادر حال خوشی داشت و به آنها اجازه داد بروند. پیش از ترکِ بهشت، آنها دیدند ژینو ابر می بافد. دلشان بحال دخترِ بیچاره سوخت و به ملکه مادر التماس کردند اجازه دهد ژینو را با خودشان به این سفر ببرند. ملکه مادر که می دید نوه ی دخترش چقدر اندوهگین است، دلش سوخت و اجازه داد که ژینو با سایر نوه های دخترش به باغِ نیلوفر آبی برود.
در تمام این مدت، نیو لنگ روی زمین بصورت پسرِ یک خانواده کشاورز فقیر زندگی می کرد. او زندگی سختی داشت و وقتی که مادر و پدر جدیدش مردند و برای زندگی نزد برادران بزرگترش فرستاده شد، زندگیش سخت تر هم شد. نیو لنگ خیلی فقیر بود و برادرانش پولش را از او گرفتند و وقتی می خواستند او را رها کنند تا برای خودش امرار معاش کند فقط یک گاو و یک ارابه ی قدیمی برایش گذاشتند.
نیو لنگ و گاو برای بقا به یکدیگر وابسته بودند. دو تایی یک خانه کوچک ساختند و خودشان تنهایی با هم زندگی می کردند. آنها زمین را شخم می زدند و تا آنجا که می تواستند کار می کردند تا زنده بمانند. سالها گذشت تا روزی گاو با نیو لنگ صحبت کرد.
« امروز باید به باغ نیلوفر آبی بروی. آنجا می بینی که فرشته ها شنا می کنند. تو باید لباس های آنها را که سرخ رنگ است برداری، آنها را بدزدی و پنهان کنی.»
وقتی نیو لنگ از گاو پرسید چرا باید لباس های سرخ رنگ را بدزدد، گاو گفت:« آن لباس های سرخ رنگ متعلق به کسی است که زنِ تو خواهد بود.»
بنابراین نیو لنگ به باغ نیلوفر آبی رفت و در میان علف ها پنهان شد و صبر کرد تا فرشتگان برسند. و همان گونه که گاو پیش بینی کرده بود، زیباترین فرشته ها از آسمان پایین آمدند و در رود شنا کردند. نیو لنگ خیلی عصبی بود اما هر آنچه را که گاو گفته بود انجام دادو لباس های سرخ رنگی را دزدید که کنار رود پخش شده بود. وقتی دوباره سعی کرد پنهان شود فرشته ها متوجه او شدند و پیش از پرواز به بهشت، بسرعت لباس پوشیدند. فقط یک فرشته باقی ماند و او نمی توانست برود زیرا نیو لنگ لباس هایش را پنهان کرده بود. نیو لنگ به ژینو گفت لباس هایش را به او باز می گرداند اگر قول بدهد که همسرش شود.
ژینو شگفت زده شده بود اما او در کسی که اسیرش کرده بود دقیق شد چون مطمئن بود که آشناست. با ناباوری فهمید که او همان عشقِ گمشده اش است، نیو لنگ.
این زوج ازدواج کردند و به خوشی در خانه کوچکشان با دو کودکشان زندگی کردند. ژینو نخ می ریسید و نیو لنگ سمنی را با گاو وفادارش شخم می زد. زندگی به همین ترتیب ادامه داشت تا اینکه روزی نیو لنگ با این خبر که گاوشان مرده از مزرعه برگشت. پیش از مرگش گاو به نیو لنگ گفته بود:« بعد از مرگ من تو باید از پوستم کتی درست کنی. تو برای پرواز به آسمان و گرفتن ژینو، این کت را لازم داری.»
همان موقع بود که نیو لنگ فهمید که گاو وفادارش نیز زمانی ستاره ای در آسمان بوده است. نام او، تراس(گاو گردون: Taurus)بوده است و سالها پیش، آن دو دوستان نزدیکی بودند و این تراس بود که نزدِ ملکه مادر وساطت کرد تا نیولنگ از بهشت بیرون انداخته نشود. این وساطت سبب خشم ملکه مادر شد برای همین او را بصورت گاو در آورد و او را هم مثل نیولنگ به زمین انداخت و در تمام مدت زندگی روی زمین تراس مراقب دوستِ خود بوده. حالا او مُرده بود و به نیولنگ گفته بود باید از پوستش برای خودش کتی تهیه کند. نیولنگ همان کاری را که دوست قدیمیش به او گفته بود انجام داد.
همان روزِ بعد، ملکه مادر باد قوی را به زمین فرستاد تا زینو و فرزندانش را بالا به آسمان و به سمت بهشت ببرد. با بخاطر آوردن کلماتِ دوستش، نیولنگ کتش را پوشید و برای گرفتن معشوق و فرزندانش به آسمان پرواز کرد. اما ملکه مادر سنجاق طلایی موهایش را برداشت و با یک ضربه رودی در بهشت آفرید که ژینو و نیولنگ را تا ابد از هم جدا می کرد. در هیمن لحظه این زوج برای این جدایی بشدت گریه کردند. ملکه مادر از عشق این دو به یکدیگر بشدت منقلب شد و تصمیم گرفت به نیولنگ اجازه بدهد در بهشت بماند اما او اجازه نداشت نزدِ زن و فرزندانش بماند.
فقط یک بار در سال، در هفتمین روزِ هفتمین ماه تقویم قمری، نیولنگ با ژینو و فرزندانش دیدار می کند. یک دسته کلاغ پُلی را بین ستاره های عقاب نشسته و کرکس پرنده تشکیل می دهند که اجازه می دهد که نیولنگ از رود بگذرد و با عزیزانش دیدارکند. این پل را می توان در آسمانِ شب دید. این افسانه نسل به نسل نقل شده. در این روز، دختران به آسمانِ پُر ستاره نگاه می کنند و آرزو می کنند ازدواج خوبی در آینده داشته باشند. این روز والنتینِ چینی است.
*****
arab-girl-turban-desert-vector-illustration-49059694
دخترِ بدجنس-افسانه ترکی
روزی بازرگان همراهِ زنش به سفری حج به مکه رفت. دخترشان، گر چه در خانه تنهایش می گذاشتند، یک دختر برده ی عرب داشت که در مصاحبتش بود. یک روز عصر دیروقت، دخترِ بازرگان و دختر عرب در طبقه بالا آواز می خواندند و می خندیدند و می رقصیدند. بطور تصادفی، دختر عرب چراغ نفتی را واژگون کرد، و بانوانِ جوان در تاریکی ماندند.
دختر بازرگان پرسید:« حالا باید چه کار کنیم؟ برای بیدار کردن خدمتکاران خیلی دیر است.»
دخترعرب گفت:« من می روم و چراغی پیدا می کنم.»
دختر بازرگان گفت:« اما درِاتاق مان قفل است.»
دختر عرب گفت:« پنجره که باز است!»
بنابراین آنها ملافه های تخت را بهم گره زدند و آنها را از پنجره پایین فرستادند. دختر عرب یک سبد برداشت و با استفاده از ملافه ها، پایین رفت. او در خیابان راه یم رفت تا به رستورانی رسید که هنوز باز بود. مشتریان همه رفته بودند اما مردجوانی در آشپزخانه بود که تمیز می کرد و همه چیز را برای فردا آماده می ساخت. روی میز انبوهی از غذاها بود: کباب، دلمه، پلو و باقلوا.
دختر عرب با ظرافت گفت:« می توانیم داخل شوم»
مرد جوان که صاحب رستوران بود نگاهی به بانوی جوان زیبا کرد و گفت« خواهش می کنم بفرمایید بنشینید.»
همانطور که این دو صحبت ی کردند، مردِ جوان به دختر عرب نزدیکتر و نزدیکتر شد. تقریبا در دسترسش بود که از او پرسید:« در این خمره های بزرگ چیست؟»
یکی روغن زیتون، یکی کره تصفیه شده و آخری هم عسل»
دختر پرسید:« عسل؟ اون دیگه چیه؟»
« مطمئنم قبلا عسل خوردی؟»
«هیچوقت! خواهش می کنم یک کمی بده مزه کنم.»
پس مردِ جوان سرپوش خمره را برداشت و در آن خم شد تا با قاشق کمی عسل بیرون بیاورد. دخترِ عرب از پشت نزدیک شد و پاهایش را بلند کرد و او را با سر توی عسل انداخت. بعد فورا سبدش را از غذاها پر کر، یک چراغ نفتی برداشت و دوید.
مرد جوان خشمناک از داخل خمره بیرون آمد در حالی که عسل از سر و رویش می چکید:« اوه، اون دختر عرب! اگر گیرش بیارم، خونش را می خورم!»
شب بعد، دختر عرب دوباره با دختر بازرگان می رقصید ولی درباره ی صاحب رستوران کنجکاو بود. پس برای دومین بار با پایش چراغ نفتی را انداخت و گفت:« من دوباره بیرون می رم.»
آنها ملافه ها را از پنجره بیرون فرستادند و دخترعرب با سبدش از آنها پایین رفت. وقتی به رستوران رسید، دوباره مردجوان را تنها یافت.
او پرسید:« به چه جراتی برگشتی؟ می دانی حالا با تو چه کار می کنم؟»
دختر پرسید:«مرا می بوسی؟»
مرد جوان با لبخند گفت:« خوب! خوب! اینم فکر خوبیه!» جلوتر آمد تا بغلش کند.دختر گفت:«نه به این زودی. اول باید بخوریم و بنوشیم.»
پس آنها خوردند و نوشیدند و دختر عرب مدام برای او بیشتر و بیشتر شراب می ریخت و او هم مدام می نوشید تا وقتی که بیهوش شد و روی میز افتاد. او مقداری طناب پیدا کرد و او را بست و در دهانش هم پارچه ای گذاشت. بعد غذاهای بیشتر و یک چراغ نفتی برداشت و بیرون دوید.
فردا صبح مشتریانش او را آزاد کردند. :« اوه، اون دختر عرب! اگر گیرش بیارم، خونش را می خورم!»
همان روز مدتی بعد، مرد ِ جوان خودش را با لباس های کهنه و ریش سفید بلندی، بصورت یک گلفروش دورگرد در آورد. در طول خیابان ها بالا و پایین می رفت و فریاد می زد:« گل سرخ برای فروش! گل سرخ برای فروش!»
هنگامی که به خانه ی بازرگان رسید، او دخترِ عرب را دید که از پنجره طبقه ی بالا نگاه می کند.زیر لب گفت:« گیرش آوردم.»
در همین حال، دخترِ عرب برای دخترِ بازرگان تعریف می کرد:« این همان جوانِ خوش سیمایی صاحب رستوران است. متحیرم که دارد چه کار می کند.» از بالا او را صدا زد.« ما یک مقدار گلِ سرخ می خواهیم.» مردِ جوان با صدای یک پیرمرد گفت:« پس لطفا دمِ در بیایید.»
دختر گفت:« ما در اینجا حبس هستیم. اما تو می توانی بالا بیایی و از پنجره داخل شوی.»
او ملافه ها را پایین داد و مردِ جوان شروع به بالا رفتن کرد، فقط یک خرده دیگر مانده بود تا برسد که دختر عرب با چاقو بالای ملافه ها را برید. همانطور که مردِ جوان روی زمین می افتاد گل های سرخ همه جا پخش شدند.
همانطور که جمعیت دورِ مردِ جوان حلقه می زدند او بسختی سعی می کرد پاهایش را از ملافه در آورد و با خودش می گفت:« اوه، اون دختر عرب. اگر گیرش بیارم خونش را می خورم!»
مدت کمی بعد بازرگان و همسرش از زیارت برگشتند. برای تشکر از دختر عرب برای همدمی دخترشان، از او پرسیدند«دوست داری بعنوان هدیه، یک عروسک پلاستیکی داشته باشی. او پاسخ داد:« قدش اندازه خودم باشد و لباس هایش هم شبیه خودم و وقتی تکانش بدهی، بگوید:بله بله.» بنابراین بازرگان سفارش داد این عروسک تهیه شود و آن را به او داد.
چند روز بعد، بازرگان دوباره با دخترعرب صحبت کرد. « من از مردی نامه یا دارم که نامش را ننوشته. او می خواهد تو را به بهای باورنکردنی بخرد. اما اگر اعتراضی داشته باشی من پیشنهادش را قبول نمی کنم.»
دختربا لبخندی گفت:« مساله ای نیست.»
صبح روز بعد، پیام رسانی با درشکه ای آمد و دختر عرب را به خانه ای چند خیابان آن طرف تر برد. او و اموالش را در اتاقی در طبقه ی بالا تنها گذاشت. دختر عرب عروسکش را برداشت و در وسط اتاق ایستاند. او شربت سرخرنگی را در وسط بدن تو خالیِ عروسک ریخت، آن را از آب میوه ی شیرین پر کرد. بعد در پستو پنهان شد. مدت کمی بعد، در باز شد. صاحب جوان رستوران ایستاده بود و در دستش خنجری داشت. به عروسک چشم غره رفت.« تو دخترِ بدجنس! آخرش گیرت آوردم.»
شانه های عروسک را گرفت و ازاو پرسید«یادت می آد چطور مرا توی عسل هُل دادی؟» او عروسک را به عب و جلو حرکت داد و عروسک گفت:«بله بله.»
«و یادت می آد چطور دست و پا و دهانم را بستی؟»
«بله، بله»
«و یادت می آد چطور مرا توی خیابان انداختی؟»
«بله، بله»
« تو همه چیز را قبول کردی! حالا آماده ی مُردن باش چون می خواهم خونت را بخورم!»
او خنجری در شکمِ عروسک فرو برد. همانطور که عروسک می افتاد، او دستش را بشکل فنجانی در آورد و چند قطره را حریصانه به لبانش بُرد.
«اما این چیه . چقدر خونش شیرینه! و اگر خونش اینقدر شیرینه، خودش چقدرشیرین تر بوده. من چه کار کردم؟ من شیرین ترین زن در دجهان را کُشتم! اوه، فقط اگر می توانستم او را به زندگی برگردانم، آزادش می کردم و با او ازدواج می کردم! اما حالا خیلی دیر شده. تمام کاری که می تونم بکنم خاتمه دادن به زندگی خودمه!» و خنجر را بالای سینه اش رد.
« هی، آدمِ گیج من اینجا هستم!»
مردِ جوان به دخترعرب خیره شد و فریاد زد:«عزیزم!»
دختر پاسخ داد:« عزیزترینم!»
و آنها از آن پس به خوشی زندگی کردند.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s